سه‌شنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٩

 

زنده‌ام که روایت کنم

گویا پرشنبلاگ تهدید کرده تا اخر ماه رمضان وبلاگ‌هایی را که در طی دو سال و نیم گذشته آپ‌دیت نکردند رو از مدار خارج خواهد کرد. امدم بگویم من هنوز زنده‌ام و هنوز این وبلاگ را می‌خواهم


[ پيام هاي ديگران () ]

[ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ]  


سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

نفرين ابدي بر خوانندگان اين وبلاگ!

۱- اين، آخرين نوشته‌ي اين وبلاگ است. به همان سادگي که يک روز هوس ريختن دغدغه‌ها و درونياتم در قالب وبلاگ به سرم افتاد، امروز از اين عادت دست مي‌شويم و آن را در همين جا رها مي‌کنم. اگرچه جدا شدن از مسواک براي مني که ماه‌ها اين وبلاگ را به عنوان جزئي زندگي‌ روزانه‌ام تجربه کرده‌ام بسيار سخت و ناگوار است اما ...

يافتن مخاطب بيشتر شايد بزرگ ترين انگيزه براي يک وبلاگ‌نويس باشد تا هر لحظه از روز درگير سوژه‌ها و حتي کلماتي باشد که براي وبلاگش بر مي‌گزيند و بارها و بارها به وبلاگش سر بزند تا در جريان رفت‌ و آمدها و کامنت‌هايي باشد که براي مطالبش مي‌گذارند. اگر بيست ماه تمام از عمرم را پاي نوشتن اين وبلاگ صرف کردم تنها با همين انگيزه بود که دلم مي‌خواست ديگران را در دغدغه‌هاي ذهني و دروني‌ام شريک کنم تا از حس دلپذير خوانده شدن و لذت‌بخشيدن به ديگران سرشار شوم. در زمان نوشتن هيچ‌گاه به اين ناينديشيدم که آنچه مي‌نويسم در بيرون از اين دنياي مجازي چه بازتاب‌ها و تبعاتي را براي من در پي خواهد داشت و مرا درگير چه محدوديت‌هايي خواهد کرد. حتي از هر تريبون و رسانه‌اي که در دسترسم بود  علنا اين وبلاگ و نوشته‌هاي شخصي آن را تبليغ کردم و هيچ‌گاه ابايي از اين نداشتم که شايد خيلي‌ها مضمون و قالب نوشته‌هايم را با شخصيتي که از من مي‌شناسند يا انتظار دارند در تناقض ببينند و در خارج از فضاي وب مضحکه‌ام کنند.

اما امروز در راه نوشتن اين وبلاگ به ديوار رسيده‌ام. حس مي‌کنم در فضاي مسموم بيرون از وب بازي را به همه کساني که سيامک شايان را مي‌شناسند باخته‌ام. ساده‌انگارانه بيست ماه تمام از خودم نوشتم و آنچه مي‌انديشم و دوست مي‌داشتم غافل از اينکه در تمام اين مدت ناخواسته خودم را براي تمام کساني‌ که در سايه ايستاده بودند و براي شناختن من مشتاقانه تلاش مي‌کردند لو مي‌دادم. من يک احمق بيشتر نبودم، به خيال خودم داشتم ديگران را در لذت نوشته‌هايم غرق مي‌کردم غافل از اينکه تنها مشت خودم را براي ديگراني که در تعامل اجتماعي با من بودند باز مي‌کردم تا بي‌انکه من بدانم، من را و تمام بازي‌هايم را پيشاپيش بخوانند ؛ اما به روي خود نياورند. ميثم مي‌گويد اين اقتضاي جامعه ماست. مردم دوست ندارند پيش چشم ديگران عريان شوند. عاقلانه اين است که در خانه زيرشلواري بپوشي و جلوي روي ديگران کراوات بزني. و حتي کمي محافظه‌کارانه‌تر، بايد پيش روي هر کسي و به تناسب هر موقعيتي به يک رنگ درآيي و يک جور نقاب بزني. و من در تمام اين مدت غافل از مضرات اشعه آفتاب در کوچه و خيابان، در همه جا، لخت و بي‌نقاب راه مي‌رفتم و عين خيالم نبود که آفتاب تنم را چگونه مي‌سوزاند.

 اما امروز در راه نوشتن اين وبلاگ به ديوار رسيده‌ام و هيچ چيز تلخ‌تر از اين نيست که به اين قطعيت برسي که در تمام اين مدت تو يک احمق بيشتر نبوده‌اي!

روزگاري نه‌چندان دور يکي از اساتيد دانشکده‌مان، که بدون خواندن اين وبلاگ از ابعاد شخصيتي من به يک شناخت کامل رسيده بود، در تحذير من از انجام فعلي که سر زدنش از من چندان هم دور از انتظار نبود، بر من نهيب زد که: اينقدر قابل پيش‌بيني نباش!

امروز من در اولين حرکت غير قابل پيش‌بيني زندگي‌ام، اين وبلاگ را تعطيل مي‌کنم!

۲- نمي‌توانم حدس بزنم حس دروني و واکنش بيروني شما از خواندن آخرين يادداشت اين وبلاگ چه خواهد بود. هر چه فرصت بود تا در طول اين بيست ماه شما، به مدد اين وبلاگ، از ابعاد مختلف شخصيت من به شناخت برسيد، من در شناخت بسياري از شما که هميشه در سايه ايستاده بوديد، ناکام ماندم. مسواک را از امروز رها مي‌کنم؛ وبلاگ نويسي را اما هرگز. از اين پس در سايه فرو مي‌روم و بي‌آنکه کسي سيامک شايان امين را و تمام حماقت‌ها و دغدغه‌هاي ابلهانه‌اش را بشناسد، همچنان خواهم نوشت. به تمام شما هم که در سايه يا آفتاب اين دنياي مجازي ايستاده‌ايد و مي‌نويسيد، سر خواهم زد. شايد حتي دوباره اسم وبلاگم را مسواک بگذارم. اما اگر من را  پيدا کرديد ديگر هويت واقعي‌ام را به رويم نياوريد؛ حتي اگر سيامک شايان امين را کامل مي‌شناسيد و تمام بازي‌هاي او را پيشاپيش حدس مي‌زنيد.

۳- ناسپاسي است اگر در اين نوشته آخر تمام دوستي‌هاي اين چند ماهه را در ذهن بازيادآوري نکنم و کتمان کنم که قلبم هميشه از مرور خاطراتي که با شما و وبلاگم و وبلاگتان داشتم گرم خواهد شد.

۴- حالا که همه چيز به اخر رسيده می‌بينم که چقدر حرف برای گفتن داشته‌ام و همه را ناگفته گذاشتم. کاش به خودم يک فرصت ديگه می‌دادم. حيف که همه چيز تمام شد.

۵- حالا حروف سياه اين متن روي صفحه سفيد مانيتور کج و معوج شده‌اند و آرام آرام به محوي مي‌گرايند. بايد بلند شوم و صورتم را زودتر بشويم. مرد که گريه نمي‌کند!

 

 

 

 شما از سايت خارج شديد.
به منظور ورود مجدد، دکمه زير را فشار دهيد.

کلمه ورود خود را فراموش کرده‌ام!


[ پيام هاي ديگران () ]

[ ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ]  


دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

به زنگ قهوه‌ای؛ قهوه‌ای سوخته

۱- رنگ مانيتورم پريده. نمي‌دانم چه مرگش شده. در آنچه که روبرويم مي‌بينم چيزي گم شده؛ شايد يک رنگ، اما نمي‌توانم تشخيص دهم که کدام رنگش کم است. همه چيز به يک رنگ ديگر درامده. شقايق‌هاي بک‌گراند مانيتورم که وقتي عکسشان را با دوربين مي‌گرفتم، سرخ سرخ بودند، حالا به رنگ قهوه‌اي درآمده‌اند، قهوه‌اي سوخته.

من پشت سر هم سرفه مي‌کنم.گاه سرفه‌هايم مثل يک رج تسبيح پشت سر هم مي‌آيند و امانم را مي‌برند؛ آنچنان‌که دل و روده‌هايم به هم مي‌پيچند و حس مي‌کنم هر آن است که همراه هوايي که پر فشار و پر از خلط از دهانم خارج مي‌شود، بيرون بجهند و همه فضاي پيرامونم را به رنگ قهوه‌اي سوخته درآورند.

مسواک نزده‌ام که اصلا حال مسواک زدن ندارم. سينه‌ام مي‌سوزند بس که سرفه کرده‌ام. به ياد مي‌آورم که روزي ده‌ها بار به تمام بيمارانم استفاده مداوم از مسواک و دهانشويه را توصيه مي‌کنم؛ طوريکه بنده‌هاي خدا به اين شبهه مي‌افتند که مبادا با ترک آن دچار گناه کبيره مي‌شوند. اما کدام گناه؟ کدام مسواک؟ کدام کشک؟ حس مي‌کنم بلند شدن از جا و به دندان کشيدن مسواک در اين ساعت از شب احمقانه‌ترين فعلي‌ست که مي‌توان مرتکب آن شوم. حالا مگر چه اتفاقي ميشود اگر امشب را مسواک‌نزده بخوابد؟ يعني آسمان به زمين مي‌آيد؟ يا دندان‌هايم آنچنان مي‌پوسند که تبديل به حجمه‌اي از عفونت به رنگ قهوه‌اي سوخته مي‌شوند؟ اصلا من مي‌خواهم ديگر مسواک نزنم. آنچنان‌که جرم روي دندان‌هايم را بپوشاند و لثه‌هايم از شدت التهاب، خون‌چکان شوند. دلم مي‌خواهد با هر سرفه‌اي که مي‌کنم، با هر تير دردي که بابت هر سرفه در شکمم مي‌پيچد، يک فحش نثار زمين و زمان کنم يا گلايه کنم که خدا چرا سرفه را آفريد؟

لعنت به رنگ قهوه‌اي، قهوه‌اي سوخته؛ که تمام زندگي‌ام را از وجود نحسش انباشته است. لعنت بر تمام سوسول‌بازي‌هاي عالم، نظير مسواک، وقتي که دل خوشي نداري.

۲- چند نفر امشب مسواک نزده خوابيدند؟

 


[ پيام هاي ديگران () ]

[ ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ]  


شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

 

مثل يک اسب پير و مسلول دارم سرفه مي‌کنم. آنچنان که دل و روده‌هايم به هم گره خورده‌اند. سرفه‌هاي خشکي که گاه مقل مسلسل پشت سر هم به هوا شليک مي‌شوند. شايد دو هفته‌اي هست که درگير اين بلا شده‌ام. اگرچه هيچ گاه به دکتر رفتن اعتقاد ندارم، سر اصرار خانواده تلفن زدم به ميثم  تا مرا از پشت تلفن ويزيت کند. غافل از اينکه او قدر گاو هم شعور و معرفت ندارد و بيشتر از آنکه لايق طبابت باشد به درد چيدن پشم گوسفند مي‌خورد. شربتي به من داد که تنها اثرش تلخ کردن مزه دهانم بود و در عوض قطع کردن جريان مسلسل‌وار سرفه‌ها، مرا به روغن‌سوزي انداخت و مجبورم کرد 24 ساعته يک دستمال‌کاغذي در دستم باشد تا خلط گلويم را بگيرم.

بابت سرفه‌ها البته پيش کسان ديگري هم رفتم. دو به اصطلاح دکتر، که به فاصله يک روز و از روي سوالات کاملا مشابه تشخيص‌هاي متفاوتي بر بيماري‌ام گداشتند و داروهاي متفاوتي تجويز کردند. حالا پس از دو هفته سرفه به جزء ناخودآگاه و پذيرفته‌شده‌اي از زندگي‌ام بدل شده اما گاه‌به‌گاه تاسف مي‌خورم به حال آنهايي که نادانسته و از روي اجبار از جان خود مي‌گذرند و تقديرشان را به دست پزشک جماعت مي‌سپارند. روح همگي‌شان شاد!

 


[ پيام هاي ديگران () ]

[ ٤:٥٩ ‎ب.ظ ]  


شنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

عطف به مطلب قبلی

يه مدتی قبلا هی ماشينم ماشينم مينوشتی حالا هی کت شلوار کت و شلوار می گی اينقدر نديد بديد بازی در نيار ديگه اخه توی هوای به اين گرمی کت و شلوار می پوشی؟! بابا فارغ التحصيل بشو برو ديگه برو و جار و برای جوونها باز کن . تقصير منه که يک دونه رای بهت دادم ! اغفال شدم! ببينم کت و شلوارت رو تازه خريدی؟ هی هر جا ميخوای بری میپوشی؟ اگه همونی رو ميگی که توی چشنواره نشريات پوشيده بودی خيالت راحت که اصلا شبيه بيزينس من ها نشده بودی!هیچ شبیه دانشجوها هم که از اولش نبودی !اقلا شبیه مسوولین دانشگاه هم نشده بودی. به همون اسب بیچاره بیشتر شباهت داشتی. اقلا اون اسب بیچاره نجابتش رو به رخ دیگران نمیکشه حالا تو هی از این نجابت اسب بیچاره سو استفاده بکن! و الکی باهاش فامیل بشو!!!

مطمئن باش اگه اسب مهمی نشی حتما یه روزی خر مهمی میشی !که اینقدر هی مینویسی خر مهمی هستم خر مهمی میشم و اینها!!

 

امضا


[ پيام هاي ديگران () ]

[ ٧:۱٧ ‎ب.ظ ]  


شنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

و ما از خودمان پيشنهادهای مهم در می کنيم.

پيشنهاد تعريف واحد اختياري روزنامه نگاري به شوراي عالي انقلاب فرهنگي

۱- اينکه کت و شلوار به تن، با آدم‌هاي بيزنس مني که 6 صبح سوار هواپيما مي‌شوند تا به قرار کاري سر صبحشان در تهران برسند، همراه شوي و يک ساعت و چهل و پنج دقيقه بعد در بلوار کشاورز جلوي ساختمان «خانه نشريات دانشجويي» باشي عجيب حال مساعدي در رگ‌هاي آدم جاري مي‌کند که يک سال و نيم چريدن در علف‌زارهاي بکر استراليا به تو نمي‌دهد.

اولين نشست شوراي مرکزي انجمن صنفي نشريات دانشجويي سراسر کشور بهانه‌اي بود که پنج‌شنبه پيش مرا به هواپيما و هواپيما را به تهران کشاند. من باب نفي احتمال رياکاري در مورد اين نشست چيزي نمي‌نويسم تا خبر برگزاري نشست را  در خبرگزاري ايسنا يا ايرنا يا ايلنا يا فارس بخوانيد.

۲- مياي بريم تهرون؟

تهرون که ميگن شهر قشنگيه ها!

و البته تهران شهر قشنگ و بزرگ و عجيبي است. همان‌طور که دختر لر نزديک صد سال پيش حدس زده بود. در اين شهر دختران و پسراني را مي‌بيني که با اين تصور غلط که دور تا دور نيمکتي که بر آن نشسته‌اند ديوار کشيده‌اند، در پشت اين ديوار ناموجود در حال پخش مجدد فيلم‌هاي آخر شب ماهواره براي رهگذرانند. دختراني هستند که در عوض لباس کش مي‌پوشند يا موهاي خود را به فرم کيسه‌گوني در مي‌آورند. پاساژهايي هم هست که در روزهاي گرم سال که نسوان تهراني از شدت گرما مجبور به کشف تقعر و تحدب‌هاي بدن خويش مي شوند، مجردها را به داخل آن‌ها راه نمي دهند. در اين شهر پيتزاي گياهي مي‌پزند که گوشت مرغ آن را روي درخت البالو پرورش مي‌دهند و سوسيس آن را در جاليز مي‌کارند.

من البته هيچ کدام از اينها را با چشم خودم نديدم، چون در تمام مدت آن عصري که با دوستانم در خيابان‌هاي تهران مي گشتيم جهت جلوگيري از ارتکاب فعل مذمومه چشم چراني، چشم هايم را بر زمين دوخته و تنها به کفش‌هاي نسوان تهراني نگاه مي کردم و حتي از حد مجاز مچ پا هم بالاتر نيامدم!


[ پيام هاي ديگران () ]

[ ۸:۳٠ ‎ق.ظ ]  




جمعه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

عطف به مطلب قبلی

آزاده: من از تنوع کامنت‌ها بيشتر از خود مطلب خنده‌م گرفت :))مخصوصاْ اون سوال تخصصی راجع به بریج و ایمپلنت :))/ بعدشم منم حرصم می‌گيره به بچه‌های به اون نازنينی و بی‌گناهی می‌گی توله! چيشششش بی‌تربيت! / موندم يه اسب با اون سُم‌های انعطاف ناپذير چطور کار ظريفی مثل دلاکی.. نه ببخشين دندان‌پزشکی رو انجام می‌ده! می‌شه يه چشمه همين‌جا بيايی؟

من نه اينکه بخواهم به کسی توهين کنم اما خدا شاهد است هر بار که صدای عر عر يک بچه کوچک  به گوشم می رسد شمايل يک توله سگ در ذهنم زنده می شود که دنبالم می‌دود تا گازم بگيرد. اگر اين توهين به شماست سعی می‌کنم بعد از اين زودتر بروم بالای درخت تا مشمول سعادت گريز از دست توله‌سگ‌ها نباشم. اما بين ما که غريبه نيست؛ اصلا می شود به چهره معصومانه يک کودک زيبا که در حال عر زدن و اشک ريختن و جفتک‌انداختن است و شما را مجبور به در رفتن از کوره و نثار کردن الفاظ رکيک اما شاعرانه به حضرت زمين و زمان می‌کند٬عبارتی شاعرانه تر از توله‌سگ نسبت داد؟ من که نمی‌توانم!

علی‌رضا: ببین آدم هر چیزی رو میدونه که نباید بگه. همه می دونیم که بچه ها توله سگ هایی بیش نیستند ولی تو که نباید این موضوع رو در جایی که چهار تا خانوم با روحیه ی حساس حضور دارن مطرح کنی.

 


[ پيام هاي ديگران () ]

[ ٩:٥٠ ‎ق.ظ ]  




حضرت محمد(ص): مسواک اقتضاي فطرت انسان است.
بايگانی
آرشيو


دوستان و دشمنان

باتشکر از

Template By: BraveBoy